تبليغاتX
آگاهی تا رهایی
 ...
 

درد چند نسل را

در پیشانی من نوشته اند

که با مسعود به زندان می روم،

با فایز گریه می کنم،

با شاملو عشق را در آینه می بینم و

با خویش

بیگانه می شوم ؟

- آشو-

بهمن ۹۰

 

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در یکشنبه 1390/11/30 و ساعت 10 بعد از ظهر  
 کدخدا


خور اومه  کدخدا، دوش تو خو سِر کرده

بسکه شلوارش و جومش وُ قینش چِر کرده

صُو که ورسا،مثه دیوونه که زنجیر پُکُنده

پا که زِر سفره که کی ناشتۀ حاضر کرده

مو گُرُختُم که پِشِنگَش قدِ لارُم نَخَرِه

شَو وُیَشتَم  تو فده تا، ترِِ گا، چر کرده

زنکِ کرده تو حَوشا، بُزَلِ برده تو خونه

علفِ داده دَدَش، سَر خَره چادر کرده

بارِ ری مازۀ دخترشِ وُ هی سِکش ایزنه

دو سه مچبند و النگو دَسِ قاطر کرده

قلیه  کرده  نگهبانِ گَلَی اُشتُرَلش

سگِ نَیدُم،و گمونُم که سگَم فِرکرده

نوگِ دم خونه نبی،پاکشه وُ تَه وَروُردی

میگو سیچه زیرِ بارون ایقه شرشر کرده

هرچه پیل بید وطلا،پاکشِه نهادی دَمِ در

سطلِ آشغالی  و  تِربی  خَرِشه  کِر کرده

میره بالَی مُخ و میگفت: همش مالِ خُمه

به خیالش که دیه، دنییه آخر کرده

دیدمش فحشِ نه عَلدی وُ دوتا زن میدا

تو نگو خاله و عامَی خُشه باچِر کرده

بعد تحقیقی که ما از خر وقاطر کردیم

گفتن آشو، تَشه ئی فتنه یلِ  بر کرده

*******

چاپ در شماره ۶۷۷ هفته نامه اتحاد جنوب

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در شنبه 1390/10/24 و ساعت 9 قبل از ظهر  
 دخترک...

دخترک...

من شانه می خواهم، بده

دخترک...

آشفته مویم را مبین

زاهدان میخانه ها را بسته اند،

شانه  را از بهر دل

بهر این غمخانه می خواهم، بده

دخترک...

من شانه می خواهم، بده

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در چهارشنبه 1390/10/07 و ساعت 5 بعد از ظهر  
 رها ز هرچه و هرکه

آسمان عشق را آتش زدم

با آب رو

تا نبیند ماه

هم آغوشیم را با کژال،

باز با خورشید محرم گشته ام.

                                           

                                        " آشو "

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در جمعه 1390/08/20 و ساعت 11 قبل از ظهر  
 اینجو و اونجو
تقدیم به دوستی که رفتار و حرکاتش در روز مرخصی،به من این شعر را الهام کرد.

اينجو حَسنو گيوه ی  پوشي وُ دِ  رَو  كه

اونجو قمرو بعد  يه هفته  رِ  شِنو  كه

اينجو حسنو تو  رُوَكي دكمَشه  می بَس

اونجو قمرو  دَو دُوَكي  رَختله  تَو كه

اينجو حسنو  ری نِکِ پا یورتِمه می رفت

اونجو قمرو يالَشه مَی اَسپي  قَشو كه

اينجو حسنو يواشكي هُشكله مي خوند

اونجو قمرو جومه و تُمبونشِ نو كه

اينجو حسنو فكر و خيالش وِرِ او بي

اونجو قمرو مَهدي و سودابه ی خَو كه

اینجو خُش و اونجو دِ نبی نصفِ دِلَی شو

وقتی حسنو زلفِ گِرف، لوشِ تو لَو که

اينجو حسنو لِنجش بُ لوگزكي كه

اونجو قمرو يواشكي حلقِشِ  بُو كه

اينجو حسنو فهمي كه دِ كار خراوه

اونجو قمرو پاك پَته يل تاته ی رو كه

اينجو حسنو اُفتي و تو مِنمِنه كردن

اونجو قمرو سي حسنو دِنيه ی شَو كه

اينجو خُش و اونجو، دو وُلا فاصله اُفتا

آشو ئی وسط پَی گَپَلِش مانه کَلو که

 

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در سه شنبه 1390/05/11 و ساعت 1 بعد از ظهر  
 ...عشق...
 

من و معبود کلنجار دعا!

دخترک مست گذشت،

بین سجاده و من

گفت معبود: کجا؟

گفتمش:ای ابلیس!

تو فریبم دادی

عشق معبود من است!

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در یکشنبه 1390/05/09 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 ...خدانگهدار...
 

چشم در چشم نگار

دل و دستم لرزان

باز هنگام خداحافظی است!

دست لرزید و دلم ریخت پی اش

اشک چون ابر بهار از چشمم.

 

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در یکشنبه 1390/04/19 و ساعت 5 بعد از ظهر  
جنبش راه سبز