عاشـق
نـه بـاد هسـتـم

که روسـری ِ تـو را بـاز کنـم

نـه تـشـنـه

که دکـمـه هـایـت را !

مـن

عـاشـقـم

دهـان بـاز مـی کنـم:

دوسـتـت دارم.

" آشو صفری "

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در شنبه 1391/12/05 و ساعت 7 قبل از ظهر  
 چند دوبیتی (پهلوی)
کنار زخمِ دردم گریه کردم

برای اینکه مَردم گریه کردم

میان جشن مور و مار...تنها

برای سالگردم گریه کردم

******

هجوم  گرگ ها  در  برف و  بوران

"اجاقی سرد و سرها در گریبان"

تبر بر دوش جنگل بود آن شب

نمایی بسته از فصل زمستان

*******

شکستن های قایق را نبینیم

به دل داغ شقایق را نبینیم

"شب تاریک و بیم موج و گردا...

چه می شد مرگ عاشق را نبینیم؟

******

دوباره دست برده لای دفتر

گلویش را فشرده لای دفتر

کفن یک برگ خالی از دوبیتی ست

قلم  انگار  مرده  لای دفتر

                                      " آشو صفری"

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در شنبه 1391/09/25 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 
باران،

این لوکِ مست!

عاشق کدام دختر دشتستانی بود

که اینگونه

شهر را بهم ریخت!


" آشو صفری "



|+| نوشته شده توسط آشو صفری در شنبه 1391/09/11 و ساعت 7 قبل از ظهر  
  ...

به نام عشق با ما گفتگو کرد

شبی که ریسمان دور گلو کرد

خمارِ مصرعِ "می نوش..." بودم

رباعی را شکست از نیمه بو کرد

به ظنِ مویِ رویِ شانه ی من

غزل را واژه واژه جستجو کرد

قصیده،مثنوی،حتی دو بیتی

تمام شعر ها را زیر و رو کرد

برای دیدن اشک دو عاشق

من و او را دوباره روبرو کرد

به جای دست های خون چکیده

نشست و مغزها را شستشو کرد

به جرم چیدن سیب از درختی

مرا در آسمان بی آبرو کرد

پس از پایان ِنقشِ شامِ آخر

خدا هم مرگ خود را آرزو کرد

" آشو"

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در چهارشنبه 1391/07/19 و ساعت 10 بعد از ظهر  
 آشوی پیامبر
غروب

مرا به کمین نشسته و

کابوس در بستر رویایم به خواب رفته

بیدار می شوم،

در شیاری تنگ

با لکه ی ننگی به پیشانی و

وحی پیامبری!

- آشو-

اردیبهشت 91

https://www.facebook.com/safariashu

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در جمعه 1391/02/29 و ساعت 10 قبل از ظهر  
 ...
 

درد چند نسل را

در پیشانی من نوشته اند

که با مسعود به زندان می روم،

با فایز گریه می کنم،

با شاملو عشق را در آینه می بینم و

با خویش

بیگانه می شوم ؟

- آشو-

بهمن ۹۰

 

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در یکشنبه 1390/11/30 و ساعت 10 بعد از ظهر  
 کدخدا


خور اومه  کدخدا، دوش تو خو سِر کرده

بسکه شلوارش و جومش وُ قینش چِر کرده

صُو که ورسا،مثه دیوونه که زنجیر پُکُنده

پا که زِر سفره که کی ناشتۀ حاضر کرده

مو گُرُختُم که پِشِنگَش قدِ لارُم نَخَرِه

شَو وُیَشتَم  تو فده تا، ترِِ گا، چر کرده

زنکِ کرده تو حَوشا، بُزَلِ برده تو خونه

علفِ داده دَدَش، سَر خَره چادر کرده

بارِ ری مازۀ دخترشِ وُ هی سِکش ایزنه

دو سه مچبند و النگو دَسِ قاطر کرده

قلیه  کرده  نگهبانِ گَلَی اُشتُرَلش

سگِ نَیدُم،و گمونُم که سگَم فِرکرده

نوگِ دم خونه نبی،پاکشه وُ تَه وَروُردی

میگو سیچه زیرِ بارون ایقه شرشر کرده

هرچه پیل بید وطلا،پاکشِه نهادی دَمِ در

سطلِ آشغالی  و  تِربی  خَرِشه  کِر کرده

میره بالَی مُخ و میگفت: همش مالِ خُمه

به خیالش که دیه، دنییه آخر کرده

دیدمش فحشِ نه عَلدی وُ دوتا زن میدا

تو نگو خاله و عامَی خُشه باچِر کرده

بعد تحقیقی که ما از خر وقاطر کردیم

گفتن آشو، تَشه ئی فتنه یلِ  بر کرده

*******

چاپ در شماره ۶۷۷ هفته نامه اتحاد جنوب

|+| نوشته شده توسط آشو صفری در شنبه 1390/10/24 و ساعت 9 قبل از ظهر  
جنبش راه سبز