دلم تنگ بگو شعری غمونه
دلم تنگ است شعری غمناک بگو
بگو تا سیلِ چِش واوو روونه
بگو تا سیل از چشمان جاری شود
بگو از دشتسون و پامهوری
بگو از دشتستان و روستاهای کوهپایه ای
بگو از شَوسُهون و خوار و کوری
بگو از شب سیاهیها و خوار و کوری
بگو از فایز و مفتون و شیدا
بگو از ناله یَل پِنهون و پیدا
بگو از ناله های پنهان و پیدا
بگو از قحطی و از خشکسالی
بگو از ایرجو یا از کمالی
بگو از استادان ایرج شمسی زاده و کمالی
بگو از سالل دیر و قدیمی
بگو از سالهای دور و کهن
بگو از ناله سی فقر و یتیمی
بگو از ناله برای فقر و یتیمی
بگو از کشته واویدن جوونل
بگو از کشته شدن جوانها
بگو از گُنگ واویدن زوونل
بگو از لال شدن زبانها
بگو از لاک و لیکِ نوعروسی
بگو از ناله های نوعروسان
بگو از بوی خین و نعش دوسی
بگو از بوی خون و نعش دوستی
بگو از مردن طفلی دو ساله
بگو از مردن کودکان دوساله
بگو از هُی بوا وُ لیک و ناله
بگو از پدر پدر گفتن ها و ناله ها
بگو از دارِ بی جرم و جنایت
بگو از هرچه نامرد و خیانت
بگو از عهد و پیمانی که بَحسِن
بگو از عهد و پیمانی که بستند
بگو وقتی که پَی فرآن شِکَحسِن
بگو وقتی که بنام قرآن شکستند
بگو از قحطیِ مردی که دیدی
بگو از قحطی مردی و مردانگی که دیدی
بگو آشو سوا شاید نبیدی
بگو آشو شاید فردا تو هم نبودی
آشو صفری هستم