عاشـق
که روسـری ِ تـو را بـاز کنـم
نـه تـشـنـه
که دکـمـه هـایـت را !
مـن
عـاشـقـم
دهـان بـاز مـی کنـم:
دوسـتـت دارم.
" آشو صفری "
که روسـری ِ تـو را بـاز کنـم
نـه تـشـنـه
که دکـمـه هـایـت را !
مـن
عـاشـقـم
دهـان بـاز مـی کنـم:
دوسـتـت دارم.
" آشو صفری "
برای اینکه مَردم گریه کردم
میان جشن مور و مار...تنها
برای سالگردم گریه کردم
******
هجوم گرگ ها در برف و بوران"اجاقی سرد و سرها در گریبان"
تبر بر دوش جنگل بود آن شب
نمایی بسته از فصل زمستان
*******
شکستن های قایق را نبینیم
به دل داغ شقایق را نبینیم
"شب تاریک و بیم موج و گردا...
چه می شد مرگ عاشق را نبینیم؟
******
دوباره دست برده لای دفتر
گلویش را فشرده لای دفتر
کفن یک برگ خالی از دوبیتی ست
قلم انگار مرده لای دفتر
" آشو صفری"
این لوکِ مست!
عاشق کدام دختر دشتستانی بود
که اینگونه
شهر را بهم ریخت!" آشو صفری "
به نام عشق با ما گفتگو کرد
شبی که ریسمان دور گلو کرد
خمارِ مصرعِ "می نوش..." بودم
رباعی را شکست از نیمه بو کرد
به ظنِ مویِ رویِ شانه ی من
غزل را واژه واژه جستجو کرد
قصیده،مثنوی،حتی دو بیتی
تمام شعر ها را زیر و رو کرد
برای دیدن اشک دو عاشقمن و او را دوباره روبرو کرد
به جای دست های خون چکیده
نشست و مغزها را شستشو کرد
به جرم چیدن سیب از درختی
مرا در آسمان بی آبرو کرد
پس از پایان ِنقشِ شامِ آخر
خدا هم مرگ خود را آرزو کرد
" آشو"
مرا به کمین نشسته و
کابوس در بستر رویایم به خواب رفته
بیدار می شوم،
در شیاری تنگ
با لکه ی ننگی به پیشانی و
وحی پیامبری!
- آشو-
اردیبهشت 91
https://www.facebook.com/safariashu
درد چند نسل را
در پیشانی من نوشته اند
که با مسعود به زندان می روم،
با فایز گریه می کنم،
با شاملو عشق را در آینه می بینم و
با خویش
بیگانه می شوم ؟
- آشو-
بهمن ۹۰
خور اومه کدخدا، دوش تو خو سِر کرده
بسکه شلوارش و جومش وُ قینش چِر کرده
صُو که ورسا،مثه دیوونه که زنجیر پُکُنده
پا که زِر سفره که کی ناشتۀ حاضر کرده
مو گُرُختُم که پِشِنگَش قدِ لارُم نَخَرِه
شَو وُیَشتَم تو فده تا، ترِِ گا، چر کرده
زنکِ کرده تو حَوشا، بُزَلِ برده تو خونه
علفِ داده دَدَش، سَر خَره چادر کرده
بارِ ری مازۀ دخترشِ وُ هی سِکش ایزنه
دو سه مچبند و النگو دَسِ قاطر کرده
قلیه کرده نگهبانِ گَلَی اُشتُرَلش
سگِ نَیدُم،و گمونُم که سگَم فِرکرده
نوگِ دم خونه نبی،پاکشه وُ تَه وَروُردی
میگو سیچه زیرِ بارون ایقه شرشر کرده
هرچه پیل بید وطلا،پاکشِه نهادی دَمِ در
سطلِ آشغالی و تِربی خَرِشه کِر کرده
میره بالَی مُخ و میگفت: همش مالِ خُمه
به خیالش که دیه، دنییه آخر کرده
دیدمش فحشِ نه عَلدی وُ دوتا زن میدا
تو نگو خاله و عامَی خُشه باچِر کرده
بعد تحقیقی که ما از خر وقاطر کردیم
گفتن آشو، تَشه ئی فتنه یلِ بر کرده
*******
چاپ در شماره ۶۷۷ هفته نامه اتحاد جنوب
آسمان عشق را آتش زدم
با آب رو
تا نبیند ماه
هم آغوشیم را با کژال،
باز با خورشید محرم گشته ام.
" آشو "
اينجو حَسنو گيوه ی پوشي وُ دِ رَو كه
اونجو قمرو بعد يه هفته رِ شِنو كه
اينجو حسنو تو رُوَكي دكمَشه می بَس
اونجو قمرو دَو دُوَكي رَختله تَو كه
اينجو حسنو ری نِکِ پا یورتِمه می رفت
اونجو قمرو يالَشه مَی اَسپي قَشو كه
اينجو حسنو يواشكي هُشكله مي خوند
اونجو قمرو جومه و تُمبونشِ نو كه
اينجو حسنو فكر و خيالش وِرِ او بي
اونجو قمرو مَهدي و سودابه ی خَو كه
اینجو خُش و اونجو دِ نبی نصفِ دِلَی شو
وقتی حسنو زلفِ گِرف، لوشِ تو لَو که
اينجو حسنو لِنجش بُ لوگزكي كه
اونجو قمرو يواشكي حلقِشِ بُو كه
اينجو حسنو فهمي كه دِ كار خراوه
اونجو قمرو پاك پَته يل تاته ی رو كه
اينجو حسنو اُفتي و تو مِنمِنه كردن
اونجو قمرو سي حسنو دِنيه ی شَو كه
اينجو خُش و اونجو، دو وُلا فاصله اُفتا
آشو ئی وسط پَی گَپَلِش مانه ولو که
من و معبود کلنجار دعا!
دخترک مست گذشت،
بین سجاده و من
گفت معبود: کجا؟
گفتمش:ای ابلیس!
تو فریبم دادی
عشق معبود من است!
چشم در چشم نگار
دل و دستم لرزان
باز هنگام خداحافظی است!
دست لرزید و دلم ریخت پی اش
اشک چون ابر بهار از چشمم.
پروانه را بگو
بر شمع گورها
کمتر تو چرخ زن!
در گورهای بی نشان
پروانه های عاشقی
همچون تو خفته اند!!!!!
بغچه بی زاد و سرم پر ز خیال
قصد دارم که دگر بگریزم
ز خدا و ز خود و...عشق اگر شد!
تا کجا، با کی و تا کی را نیز
قاصدک های دلم از ره پرباد قدیم
بامدادی که خروس سحری
بانگ رسوایی عاشق سرداد
می رسانند به گوش همگان
من ز یک روزن دیوار هراس
چهره ی کودک فردای خودم را دیدم
و شنیدم که خدا در گوشش
این سخن زمزمه می کرد مدام:
"مادرت عشق ، پدر آزادی
تو یتیمی پسرم"
تا کی زغمت نهان بسوزم هرشب
تا کی زغمت چنان بسوزم در تب
آشو به خدای عشق ایمان دارد
کی قدرت عشق می نهد لب بر لب
*******
لبهای تو نارنج ترنج است مرا
نادیدن لبهای تو رنج است مرا
گنج است چنین لبان مرا جانانم
هر لحظه به سر ،نقشۀ گنج است مرا
*******
گل عشقت چو پیچک در من افتاد
عجب عشقیست در جان وتن افتاد
تو جانا آتشی ، آشو چو خرمن
مرا بین آتشی در خرمن افتاد
*******
بسوزم در غم عشقت نهانی
از این غم قامتم گردد کمانی
همی ترسم ننوشم جام عشقت
برون گردد ز تن شور جوانی
*******
درونم امشب از عشقت فغانی ست
بیانش خارج از گفت زبانی ست
فقط با چشم دل دیدن توان کرد
درونم شعلۀ عشقی نهانی ست
*******
دوباره شب شد و دلتنگی آمد
دوباره از دلم آهنگی آمد
دل آشو چو شیشه، یاد تو سنگ
دوباره سوی این دل سنگی آمد
*******
خدایا کی شود با مه جبینم
شبی با عشق در خلوت نشینم
ببوسم تا سحر روی چو ماهش
به دندان بر رخش نقش آفرینم
آسمان را بنگر امشب، پوششش سبزینه است
بازتابی از دل ما ، گوئیا آئینه است
وه که در این بزم گیتی،ساقی سرمست ما
دائما" جامی بدست است و شرابش کینه است
بنگرید این قوم جاهل کز تلاش افتاده اند
سرخوشان در انتظار و وعده شان آدینه است
گو مکوشید ای طبیبان بر دوای درد ما
چونکه ما را زین جماعت، زخمها دیرینه است
عاقلان دانند آنرا، کانچه بر بازوی ماست
یادگار از عشق بین رستم و تهمینه است
در دل آشو از این نابخردان روزگار
دردهای بیشمار و رازها در سینه است
تو فده هیشکه نسی ، ایقه دیه در نزنین
کچلم کردینه دِ شونه تو ئی سر نزنین
فر نکردین اوسه که باللِ صیاد نچید
تو قفس فویده نداره ، ایقه پرپر نزنین
وختی خر شهلسه مردآوو سوارش تو درو
ئی نه رهشه سیخ پهلی خر و کرخر نزنین
ایسو که دونه نرختین سی کموتر اقلا"
محض جیجش تیر تو بال کموتر نزنین
وختی پاچالل پر گندم و پر جو کردین
بعد جیلم تشه تو نیلۀ کوکر نزنین
اومدین خردین و بردین و فرختین دِ بسه
لااقل مثل هفی اینجو دِ چمبر نزنین
کی مو گفتم که شمانم مثه ما راس آوین
دیه نامردی بسه پشتمه خنجر نزنین
جی خدا بنده نشهسه، می خدا خُش کُجیه
گپه پیغمبره دم لیکۀ شوپر نزنین
ایه الان یکیتون دَسمه وُ مردی نگرُف
بعد مرگم نمیخوام، قبر مونم سر نزین
ای چه عشقه بخدا تو دلِ آشو کشتین
ایقه پی زخمِ زوون، طعنه وُ دلبر نزنین
وقتی شاهین تو ولات زورشه پیکان نرسی
زشته سیتون،گپی ازشیر سماور نزنین
***
چاپ در ویژه نامه ی نوروزی اتحاد جنوب البته با قیچی سه بیت که با رنگ سبز مشخص شده است.
از درونش غولکی بیرون جهید
گفت ای آهو چه میخواهی ز من
آرزویی کن در این دشت و دمن
آهوی زیبا که این فرصت بدید
زود در آغوش آن غولک پرید
گفت من را شوهری خونسرد ده
کارکن ، زحمتکشی چون مرد ده
غول آهو را به خر پیوند داد
گفت آهو لعنت من بر تو باد
چند ماهی را به سختی طی نمود
مهر خر را در دلش جایی نبود
رفت پیش حاکم از بهر طلاق
گفت حاکم: طاقتم گردیده طاق
شیر گفتا علت این امر چیست
گفت آهو: من ندارم جای زیست
مسکنم باشد طویله حاکما
پیش اربابش ذلیله حاکما
آبرویم پیش مردم ریخته
گردنش را یک لگام آویخته
بارها را این ور وآن ور برد
وقت شوخی هرچه دارم میدرد
گوش او بر روی حرف من کر است
او فقط یک جمله میگوید"خر است"
گر زنم از بهر عشوه، چشمکی
او جوابم را دهد با جفتکی
هرکسی یک شوخی ئی با زن کند
او فقط چون خر نگاه من کند
با صدایش گوش را کر می کند
چونکه وقت عیش عرعر می کند
من که هستم مثل مانکن دیدنی
گویدم تو لاغری و مردنی
گفت ای خر راست می گوید زنت؟
می نهی این شکوه ها بر گردنت؟
گفت آری راست گوید دلبرم
چونکه من از روز اول یک خرم
شیر گفتا راست می گوید خریست
از مجازات عمل ایشان بریست
شعر آشو بشنود هر دختری
بی تعقل کی گزیند شوهری
این شعر از اولین سروده های من است و ...
دل به عشقت زندگانی می کند
یاد دوران جوانی میکند
با تو در اندیشه های دوردست
کودکانه شادمانی می کند
تشنه اما بی نیاز از آب خضر
با تو عمر جاودانی می کند
صد دگرگل ار کنار دل بود
دل نیاز همزبانی می کند
با تو در تنهایی تنهای خود
عشق و لذتها، نهانی می کند
ردّ پایی مانده درشب،باز دل
رد پا را پاسبانی می کند
گشت رسوا دل زعشقت همچنان
عشق خود را رازدانی می کند
زخمها از خارگل بر دل شدی
باز با گل مهربانی می کند
باغ گل خشکیده اما باز دل
خارو خس را باغبانی می کند
ماهی عشق ار پناه آورد، دل
همچو مرجان جانفشانی می کند
www.iranxm.com' />
بیاد رامین
کسی که تنها با رفتن او من معنای مرگ را دانستم
******
من او را آخرین شب یاد دارم
سراسر سوز و در تب یاد دارم
گلویش زیر ساطور اجل بود
من او را خنده بر لب یاد دارم
*******
غم رامین فراموشی ندارد
دلم جز غم هم آغوشی ندارد
غمش چون آتش دین است آشو
خدا داند که خاموشی ندارد
*******
غم رامینِ که از یاران گسسته
چو تیری بال شاهینِ را شکسته
دل پروین و ابراهیم و شیرین
چو آشو روز و شب در غم نشسته
*******
گرفتم عکس رامین را در آغوش
به چشمانش نگه کردم همی دوش
دو چشمش گفت آشو ناله کم کن
به تسکین دل مادر همی کوش
*******
شب و روز از غم رامین بنالم
چو ابراهیم و چون پروین بنالم
ز آشو هم برادر را گرفتند
چو شیرین یاکه چون شاهین بنالم
*******
شبی رامین اگر آید به خوابم
بپرسم صد سئوال بی جوابم
بپرسم کو چرا تنها سفر کرد
من اینجا روز و شب اندر عذابم
*******
غم رامین درون سینه دارم
به سینه من غمی دیرینه دارم
چو آدم کز غم هابیل سوزد
به سینه از خدا هم کینه دارم
*******
دگر طاقت ندارم این جهان را
ندارم طاقت این نامهربان را
چو رامین نیست آشو جان نخواهد
ز تن بردار این بار گران را
*******
بجز نالیدنم کار دگر نیست
به غیر از فکر رامینم به سر نیست
تو را دردیست آشو تا قیامت
که دارویی به جز خون جگر نیست
*******
به خونخواهی رامین عزیزم
به جنگ روزگار امروز خیزم
در این ره یا که آشو کشته گردد
و یا من خون این خونخوار ریزم
چون غزل، جاری شد از لبهای من
های های و های های و های من
تار و پودم نقش قالی می زند
بنگرید این قالی زیبای من
تار و پودم تار و پود دام بود
نقشهایم بسته اکنون پای من
کعبه ای چون حوض بودی در میان
نیست اکنون خانقاهی جای من
بهر دین دنیای دیگر داده ام
بنگرید این دین و آن دنیای من
وایِ من، ای وای من، ای وای من
چون غزل، جاری شد از لبهای من
سروده آشو صفری
مهر ماه ۸۹
اَورِ سِهی تو آسمونه ،وَرسین که دنیا شَوسُهونه (ابر سیاهی آسمان را گرفته،بلندشو که دنیا ظلمانی شده)
بادوگلیلَی زشتی آوی،وَرسین که مِی آخرزمونه (طوفان شدیدی بپا شده ،بلند شو که انگار آخرزمان است)
برق و بلیکِ آسمون ، اَفتو کِرآوی ترس جون (آسمان می غرد،آفتاب از ترس جان پنهان شده است)
هل ما گرفتن تیرکمون، مِثکه زمین واوی نشونه(تیروکمان را بسمت ما گرفته اند،گویا زمین نشانه شده)
دنیا تو هَم واپیچسه، مِی شاخِ مارَش اِشکسه (دنیا درهم وبرهم شده،انگار شاخ مار درکارش شکسته شده)
اَوسار گا دَس ناکسه، اصلا" بلد نیسی برونه (افسار گاو دردست ناکس است و اصلا" راندن نمی داند)
باغَل پُرِ زاغ آویده ، دل لاله یَل داغ آویده (باغها پراز زاغ شده،دل لاله ها داغدیده شده)
تسبیح شلاغ آویده ، داغُم اگر بلبل نخونه (تسبیح شلاق شده،داغ میشوم اگربلبل نخواند)
باغ و بهاری داشتیم ، قول و قراری داشتیم
خَش روزگاری داشتیم،الان همش فصل خزونه (خش=خوش)
زندان و بیگاری نبی ، ذلت نبی ، خواری نبی (نبی=نبود)
اعدام و سرداری نبی، ظلم و ستم واوی روونه (واوی=شد)
جر انگلیس و روس بی، دَس رئیسعلی واسموس بی (جر=دعوا،جنگ / بی=بود)
فکرش همش ناموس بی، دشمن نیا نَزدیک خونه (نیا=نیاید)
کس نیکه بر جُومَی ریا، سَر نی بریدن بی صدا(کسی جامه ریا به تن نمیکرد،نی بریدن=نمی بریدند)
الان اُما شرم و حیا ، قیمت طلا و زعفرونه
تریاکی و بَنگی نبی ، خمپاره و جنگی نبی
صد دل یکیش سنگی نبی، الان اینا دردِ گرونه
دشمن دِ پُی هَف تیر نی، پی دِشنه و شمشیر نی (دشمن دیگه با هفت تیر نیست/ پی=با /نی=نیست)
اینا گُنَی تقدیر نی ، تقصیر بیعاری خومونه (اینها گناه تقدیر نیست/خومونه=خودمان است)
تا کی میری دیندی خطا، تا کی بیا پس هَم بلا (تا کی بدنبال خطا می روی)
غیرت بگی بَندَی خدا، دشمن کنارِ سفره مونه (به غیرت بربخوره)
مِردی که راس آوو نِسی، فریاد و داد از بی کسی (مردی نیست که برخیزد)
مِی خُت به فریادُم رَسی، ای خالقِ چرخِ زمونه (می خت=مگر خودت)
آشو بگو حرفِ دلت ، بیچارگی و مشکلت
کردن اگر زیرِ گِلت،هم بس که وَت نومی بمونه (گر تورا زیر خاک کنند،همین بس که ازتو نامی بماند)
چاپ با قیچی دو بیت در هفته نامه اتحاد جنوب شماره ۶۰۷ http://www.ettehadjonoub.ir/News/?id=1590
امشب به یاد یارم ، دلداده و نگارم
کو نیست در کنارم ، دل گفته ای نگارم
فارغ ز هر غروری ، گویم ز درد دوری
هجران بلای ما شد ، تا کی کنم صبوری
هم مذهب است و کیشم،هم مرحمی به ریشم
چون جام جم نماید ، تا اندرون خویشم
جان را کنم به نامش ، افتاده ام به دامش
با گوش جان نیوشم ، گل واژه و کلامش
با چشم و گوش و دستم،هر دم که زنده هستم
بعد از خدای گیتی ، من مهر او پرستم
مهرش به جان خریدم ، آن دم که او بدیدم
او ناز می نمود و من ناز می کشیدم
گر رخ ز من بپوشد ، با من دگر نجوشد
دل را نیارد هرگز ، کاندر رهش نکوشد
آخر شدم چو بلبل ، کاندر هزار سنبل
رسوای عالمی شد ، اندر وفای یک گل
وه بین که آبرویی ، در بند تار مویی
آخر کجا توان یافت ، رسمی به این نکویی
حافظ غزل سراید ، چون یار از درآید
آشو تو هم همان گو ، کو از دلت برآید
(نمی دانم سربه زیر یا سربلندم)
ندونُم سیت بِگِروُم یا بخندُم
(نمی دانم برایت گریه کنم یا بخندم)
ندونُم سیت بجنگُم یا بوازُم
(نمی دانم برایت بجنگم یا ببازم)
ندونُم سیت بسوزُم یا بسازُم
(نمی دانم برایت بسوزم یا بسازم)
ندونُم زنده ای یا مُرده ای تو
ندونُم باخته ای یا بُرده ای تو
ندونُم سیت عزاداری بگیرُم
ندونُم جشن و مَیخواری بگیرُم
ندونُم دیرت آوُم یا وَرِت بُم
(نمی دانم ازتو دور شوم یا کنارت باشم)
ندونُم دشمنت یا خنجرت بُم
(نمی دانم دشمنت باشم یا خنجرت)
ندونُم کی کمینِت شو نِشَحسَی
(نمی دونم چه کسی شب کمین تو نشسته بود)
ندونُم سیچه کِر قَد دشنه بَحسَی
(نمی دانم چرا دشنه به کمر بسته بود)
ندونُم دُشمنت پی دِشنه کُشتت
(نمی دانم دشمنت تورا با دشنه کشت؟)
ندونُم خُم زدُم پی دِشنه پُشتت
(یا نمی دانم خودم با دشنه به پشتت زدم)
ندونُم سیچه آشو شَوسُهونه
(نمی دانم آشو، چرا همه جا تاریکیست)
ندونُم دَس تونه یا دَس زمونه
(نمی دانم دست تو هست یا دست زمانه)
ندونُم وای ندونُم وای ندونُم
ندونُم شاعرُم یا شَروه خونُم
(نمی دانم شاعرم یا شروه خوان هستم)
*****
شروه: سرود و آهنگ معنوی و دردآلود بوشهری
ای بلبلانِ در قفس، ای سبزپوشان جرس
صیاد خون آشام ما، می افتد آخر از نفس
زنجیرهای پایتان ، از همّت والایتان
تندیس می گردد همی، بر کودک فردایتان
فریادهای مادران، آخر شود گرزی گران
آید چو رعدی سهمگین، از آسمان بیکران
این قوم لوت عصر ما، آید برون از این کما
نقاش هستی می کشد، زین چهره ها از هرنما
در قاب تاریخ زمان، تصویر خونهای روان
بر پیکر هر قهرمان، زیباست چون رنگین کمان
این کشتی و این ناخدا، از بهر چشمان ندا
در بحر ما چون زورقی، از نیمه می گردد جدا
مردم به شادی گرد هم، هر چهره ای چون جام جم
برپا سماعی می شود، از هفت خطّان تا به کم
آشو به میدان آی بین، کاین مردم شورآفرین
انگشتر تاریخ را، گشتند آخر چون نگین
سالل پسِ هم رفتن و نوروز نَویمو
اَفتو دُزَکی سَر بزنه روز نویمو
چیپون اگر گرگ و سگِ پُی یه چِشی دی
سی میش و بُزلمون یو دِ دلسوز نویمو
ای شَوپَر و شوکِ می وینی شو میزنن در
اَلتم که اینا کارَلِشون روز نویمو
حکما" اَیه یارت نمکی رُخت ری زخمت
دردش یه طرف، زخمِ یو بی سوزنویمو
حاجی نده ای پوزشه پیری سرِ بالا
هرگز تو خشَم مَحضَکه سی پوز نویمو
وختی تونه کردن تو یه بخشی همه کاره
بیجا خو بوای تو سی همه غوز نویمو
آزار اگر نفته تو مرغل ننه امسال
مرغل ننه جاگیرِ هَف هَش کوز نویمو
ای داخلِ مَشکم بُکنی بُجَمنی تا شَو
هرگز چاییه ناگهی دمدوز نویمو
آشو دَمِ نوروز چه شعره که تو گفتی
پی شعر تو اصلا" دیه نوروز نویمو
مرگ پدر در اوان جوانیم بر من اثر نکرد چنانکه پرواز رامین دگرگونم کرد.
*******
شبی در کنج قبرستان دهنو
بدیدم مردگان را زنده از نو
یکی شادان یکی نالان همی بود
کسی را من ندیدم کو بیاسود
بدیدم نوجوانی را ز خویشان
نگه کردم به سیمایش پریشان
به چشمم خنده هایش آشنا بود
لبش چون غنچۀ بشکفته وا بود
قدش چون قامت سرو چمان بود
درخت عمر او هم نوجوان بود
بپرسید او ز احوال برادر
ز شیرین و ز ابراهیم و مادر
ز چشمم اشک چون رودی روان شد
فغان و ناله ام بر آسمان شد
گرفتم در بغل بوسیدم او را
همی بوسیدم و بوئیدم او را
یقین کردم که رامینم همین است
همان گنجی که در زیر زمین است
فقط بر من همی خندید و خندید
چو خورشیدی که بر شبدر بتابید
من افتادم به خاک و گریه کردم
بگفتم از غم هجران و دردم
ندانستم که خوابم یا که بیدار
نداستم که مستم یا که هشیار
بگفتم مادر از هجر تو سوزد
پدر بنشسته بر در دیده دوزد
کجا رفتی چرا رفتی به ناگه
کسی از حال و روزت نیست آگه
بگفتا با اجل من دوست گشتم
دو جان در قالب یک پوست گشتم
اجل گفتا سفر داریم در پیش
بپرسیدم من از اقوام و از خویش
بگفتا این سفر تنها تو هستی
که بر این دار فانی دل نبستی
تو را گلچین نمودم بهر این راه
کسی از سِرّ کارش نیست آگاه
چنین افتادم اندر دامش ای دوست
به صد حیله نکردم رامش ای دوست
بگفتا دیگرم حرفی نمانده
که دوری طاقت از من هم ستانده
بگفتم نکته ای حرفی نداری
ز بهر مادرت از یادگاری
چو مادر را شنیدی گریه سرداد
بگفتا وای بر من داد و بیداد
بگفت از مهربانیهای پروین
بگفت از خوش زبانیهای شیرین
ز ابراهیم هم تقدیر می کرد
به شاهین صد صفت زنجیر می کرد
دو چشمم لحظه ای برهم نهادم
تمام آرزو بر باد دادم
گشودم چشم خود را خواب بودم
ز سر بیرون جهید آن لحظه دودم
خدا را گفتم آخر دیده وا کن
نگاهی بر دل غمگین ما کن
ببین مادر به چشمش خون نشسته
پدر را بین ز غم، قامت شکسته
تمام جوهری را غم گرفته
تمام ایل را ماتم گرفته
بهار ایل قشقایی خزان شد
جهان بر ایل بس نامهربان شد
خداوندا مگیر از ما جوانی
مشو هرگز به دور از مهربانی
تو افسار قضا را دست داری
هر آنچه از خدایی هست داری
مصیبت نامه ام ختم الکلام است
که آشو از غم رامین تمام است
در کار اجل یکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور زما پیشترک مست شدند![]()
*******
صبح جمعه بود، هوای خنک،فالنامه حافظ،آواز استاد شجریان ،پرزدن گنجشکها پشت پنجره،صدای حرکت و زنده بودن ، پسرم آریامهر و همسرم در کنارمن، مجموعه ای کامل.
به نیت بیماری رامین فالنامه حافظ را باز کردم و ...
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که بسی چون تو در این باغ شکفت
"احوال دوستان خود را جویا باش قبل از اینکه مرگ فرا رسد."
به قصد عیادت رامین به سمت شیراز حرکت کردیم هرچند می دانستیم که ممنوع الملاقات است.
یک ساعتی را با پدر،مادر،خواهر و برادرش شاهین یا بهتر که بگویم برادرم شاهین در سکوت گذراندیم و با آرزوی بهبودی رامین خداحافظی کرده و به بوشهر برگشتیم.
دقایقی پیش تلفنم زنگ خورد، همسرم بود و با بغض و گریه گفت :" فالت درست بود، رامین مرد."
*******
نام: رامین ج.
سن: 19 سال
مدرک تحصیلی: دانشجوی سال اول مهندسی عمران
بیماری: سرطان ریه
علل مرگ: 1 – اشتباه پزشکان در شروع زودهنگام شیمی درمانی،از بین رفتن سیستم دفاعی بدن و عفونت و خونریزی داخلی
2- سرطان ریه
*******
گرفتم عکس رامین را در آغوش
به چشمانش نگه کردم همی دوش
دو چشمش گفت آشو ناله کم کن
به تسکین دل مادر همی کوش
*******
غم رامین فراموشی ندارد
دلم جز این هم آغوشی ندارد
غمش چون آتش دین است آشو
خدا داند که خاموشی ندارد
دلم تنگ است شعری غمناک بگو
بگو تا سیلِ چِش واوو روونه
بگو تا سیل از چشمان جاری شود
بگو از دشتسون و پامهوری
بگو از دشتستان و روستاهای کوهپایه ای
بگو از شَوسُهون و خوار و کوری
بگو از شب سیاهیها و خوار و کوری
بگو از فایز و مفتون و شیدا
بگو از ناله یَل پِنهون و پیدا
بگو از ناله های پنهان و پیدا
بگو از قحطی و از خشکسالی
بگو از ایرجو یا از کمالی
بگو از استادان ایرج شمسی زاده و کمالی
بگو از سالل دیر و قدیمی
بگو از سالهای دور و کهن
بگو از ناله سی فقر و یتیمی
بگو از ناله برای فقر و یتیمی
بگو از کشته واویدن جوونل
بگو از کشته شدن جوانها
بگو از گُنگ واویدن زوونل
بگو از لال شدن زبانها
بگو از لاک و لیکِ نوعروسی
بگو از ناله های نوعروسان
بگو از بوی خین و نعش دوسی
بگو از بوی خون و نعش دوستی
بگو از مردن طفلی دو ساله
بگو از مردن کودکان دوساله
بگو از هُی بوا وُ لیک و ناله
بگو از پدر پدر گفتن ها و ناله ها
بگو از دارِ بی جرم و جنایت
بگو از هرچه نامرد و خیانت
بگو از عهد و پیمانی که بَحسِن
بگو از عهد و پیمانی که بستند
بگو وقتی که پَی فرآن شِکَحسِن
بگو وقتی که بنام قرآن شکستند
بگو از قحطیِ مردی که دیدی
بگو از قحطی مردی و مردانگی که دیدی
بگو آشو سوا شاید نبیدی
بگو آشو شاید فردا تو هم نبودی