یاد یار
امشب به یاد یارم ، دلداده و نگارم
کو نیست در کنارم ، دل گفته ای نگارم
فارغ ز هر غروری ، گویم ز درد دوری
هجران بلای ما شد ، تا کی کنم صبوری
هم مذهب است و کیشم،هم مرحمی به ریشم
چون جام جم نماید ، تا اندرون خویشم
جان را کنم به نامش ، افتاده ام به دامش
با گوش جان نیوشم ، گل واژه و کلامش
با چشم و گوش و دستم،هر دم که زنده هستم
بعد از خدای گیتی ، من مهر او پرستم
مهرش به جان خریدم ، آن دم که او بدیدم
او ناز می نمود و من ناز می کشیدم
گر رخ ز من بپوشد ، با من دگر نجوشد
دل را نیارد هرگز ، کاندر رهش نکوشد
آخر شدم چو بلبل ، کاندر هزار سنبل
رسوای عالمی شد ، اندر وفای یک گل
وه بین که آبرویی ، در بند تار مویی
آخر کجا توان یافت ، رسمی به این نکویی
حافظ غزل سراید ، چون یار از درآید
آشو تو هم همان گو ، کو از دلت برآید
آشو صفری هستم