ازدواج
از درونش غولکی بیرون جهید
گفت ای آهو چه میخواهی ز من
آرزویی کن در این دشت و دمن
آهوی زیبا که این فرصت بدید
زود در آغوش آن غولک پرید
گفت من را شوهری خونسرد ده
کارکن ، زحمتکشی چون مرد ده
غول آهو را به خر پیوند داد
گفت آهو لعنت من بر تو باد
چند ماهی را به سختی طی نمود
مهر خر را در دلش جایی نبود
رفت پیش حاکم از بهر طلاق
گفت حاکم: طاقتم گردیده طاق
شیر گفتا علت این امر چیست
گفت آهو: من ندارم جای زیست
مسکنم باشد طویله حاکما
پیش اربابش ذلیله حاکما
آبرویم پیش مردم ریخته
گردنش را یک لگام آویخته
بارها را این ور وآن ور برد
وقت شوخی هرچه دارم میدرد
گوش او بر روی حرف من کر است
او فقط یک جمله میگوید"خر است"
گر زنم از بهر عشوه، چشمکی
او جوابم را دهد با جفتکی
هرکسی یک شوخی ئی با زن کند
او فقط چون خر نگاه من کند
با صدایش گوش را کر می کند
چونکه وقت عیش عرعر می کند
من که هستم مثل مانکن دیدنی
گویدم تو لاغری و مردنی
گفت ای خر راست می گوید زنت؟
می نهی این شکوه ها بر گردنت؟
گفت آری راست گوید دلبرم
چونکه من از روز اول یک خرم
شیر گفتا راست می گوید خریست
از مجازات عمل ایشان بریست
شعر آشو بشنود هر دختری
بی تعقل کی گزیند شوهری
این شعر از اولین سروده های من است و ...
آشو صفری هستم